آنقدر قل خوردیم که دست آخر یادمان رفت مثل روزهای اول بگوییم:" خانه ای میخواهیم با پنجره های بزرگ"
تهران و بنگاههایش شده بود تکرار ملال آور سوال و پاسخ :"چقدر دارید؟"
کسی گوش نمیداد که خانه ی با پنجره
هرجا میرفتم از یه مهمونی شلوغ گرفته تا مولودی یا دورهمی, چندتا خانواده به خودم که می اومدم میدیدم دور و برم کلی بچه رنگی رنگی نشستن شاد و خندون و خاله خاله گفتنشون صدای بقیه رو در آورده!
اینکه بچه ها
ماه رمضان بود. نزدیک اذان بود و من جای دیدن برنامه ماه عسل، تو اتاقم با یاسر که اون موقع هنوز تو دوره آشنایی بودیم حرف میزدم. پیام داده بود که :«نزدیک خونه هستم». من از گرسنگی رو تختم دراز کشیدم و احت
توی جمع عاروق زدن کار زشتی هست. همه خجالت میکشن و معذرت میخوان. بعد چطوره که از سیگار کشیدن و ریختن دودش تو حلق بقیه خجالت نمیکشن؟من هربار از مترو هفت تیر میام بالا با حجم غلیظی از دود به سرفه می افتم